حرف های بی حساب

بکش خوشگلم کن!

سلام دوستان. من برگشتم. سر و مر و گنده! به قول خواهر جان بادمجوون بم که آفت نداره! تقریبا سه روز از عمل دماغ بنده میگذره. عملی که سالهای سال دوست داشتم انجام بدم ولی جیگرشو نداشتم! تا اینکه دیگه دلمو زدم به دریا و ...  من ساده میدیدم نود درصد دخترا عمل کردن میگفتم لابد آسونه دیگه سوسول بازی رو بزار کنار این همه آدم با دماغ چسب کاری شده صحیح و سالم از کنارت میگذرن تو هم مث اونا. ولی ای دل غافل! همچینم آسون نبود.البته اصلا درد قابل توجهی نداره. فقط کسایی که عمل کردن می فهمن من چی میگم.  

جا داره بنده اینجا اعتراف کنم که مقایسه ی عمل بینی و ختنه با هم خطایی بزرگ بود که من مرتکب شدم. الان باز به رئیس انجمن مختونان الپی عزیز بر نخوره ها.آخه الپی جان کندن دو سانت پوست نازک رو با تراشیدن گوشت و ساییدن استخوون یکی میدونی؟! (شاید باید ختنه شم که اونم انقدر ساده به نظرم نیاد!)

هر وقت میرم آرایشگاه و کارهای عذاب آوری انجام میدم آرایشگرا میگن بکش خوشگلم کن همینه دیگه! ولی من از پنج شنبه معنی واقعی این جمله رو فهمیدم!

دوستان عزیز من به همه ی شما توصیه میکتم اگه طول بینیتون کمتر از دو وجبه به هیچ وجه عمل نکنید! ( دیگه دو وجب به بالا عمل واجبه) البته فکر نکنین واسه من بیشتر از دو وجب بوده ها! من جوونی کردم نادوونی کردم شکر خوردم.

جالبه دکتر یک عدد "رانی دماغ" بهم داده که اگه کارم به ترمیم کشید از تیکه های این رانی استفاده کنه! (منظور از رانی دماغ همون تیکه های اضافه اس که بعد از عمل میدن بهت. البته من هنوز ندیدمش چون حالت تهوع دارم) . دکتره هر گندی هم زده باشه من دیگه زیر بار عمل نمیرم!

دوستان عزیز تر از جان ، بیشتر از این نمیتونم بنویسم . اگه اشتباه تایپی یا غلط املایی داشتم ببخشید دیگه حالم خوب نیس زیاد.

در پایان از کلیه ی دوستان که جویای احوال بنده بودند بسیار سپاس گذارم.  

پی نوشت: دعا کنید بتونم این چند روزه درد و چندش عملو تحمل کنم. بد جوری اعصابمو به هم ریخته.

 

+ نوشته شده در  شنبه سی ام مرداد 1389ساعت 20:23  توسط مینا  | 

وصیت نامه

این جانب مینا فرزند بابام می خوام وصیت نامه بنویسم ، ولی بلد نیستم. البته همین اولش بگم مال و منالی ندارما بیخود شکمتون رو صابون نزنید.

دوستان عزیز تر از جان، قرار بود من در تاریخ یکم شهریور سال هزار و سیصدو هشتاد و نه خورشیدی به اتاق عمل برم! ولی بنا به دلایلی (شما بخونید شانس ت.خ.م.ی بنده) مشکلاتی بوجود اومد و مجبور شدیم تاریخ عمل رو عوض کنیم. منم بخاطری ترسی که سال ها از این عمل داشتم ، دعا میکردم دکتر بگه فعلا وقت ندارم و بذاره چند وقت بعد از همون یک شهریور. ولی زهی این خیال باطل! دکتر گرامی فرمودن پنج شنبه وقت دارم بیا عملت کنم!!! آخه دکتر جوووون حالا درسته که عمل بینی از ختنه کردنم آسون تر شده ولی دیگه خیال من یکی انقدرام راحت نیست. به جان دکتر از روزی که اومدم مطبت دارم خواب دماغ میبینم. بابا جااان من می خوام برم آرایشگاه نوک موهامو بزنم قبلش کلی هماهنگی های لازم رو انجام میدم. حالا زرتی بیام عملم کنی؟ خب فدات شم واسه تویی که روزی صد تا دماغ تشریح میکنی هضمش راحته! ولی منی که تا قبل از همین آزمایش خونی که واسه عمل دادم ریخت آمپول و سرنگو ندیده بودم راحت نیست. (البته واکسن های بدو تولد مو هم زدما) .

ولی دیگه دلمو زدم به دریا، آقا مرگ یه بار شیونم یه بار...

خودمونیما، هیچ وقت فکر نمیکردم امید به زندگیم تا این حد بالا باشه!!!

حالا میرم سر اصل مطلب، یعنی وصیت نامه:

همانطور که در ابتدا عرض کردم مال و منالی ندارم. تمام دارایی مادی من یه مشت رژ لب و لاک و خط چشو این چیزاس که دیگه ماشالا همه خودشون کلکسیونشو دارن! بجز یکی از دخترای فامیل که تا منو میبینه میگه مینا یه رژ داری بدی من بزنم؟؟؟ البته همچینم بی نوا نیستا، اونم خودش داره منتها مرده خوری یه حال دیگه ای میده بهش! جالبه همیشه هم بعد از استفاده ،پر رو پر رو بر میگرده میگه ببخشید استفاده کردما، آخه نیس تو وسواس داری!!! در اون لحظه دلم میخواد .... استغفرالله .

خواهر جان اگه وصیت نامه ی منو خووندی گفته باشمااا نمی ذاری این دختره ی فلان فلان شده بره سر وسایلما. اصن بش بگین مینا جوزام داشته! 

خب این از دارایی های مادی بنده که نصیب کسی نشد ، امااا دارایی های معنوی من... از دار دنیا فقط یه فریبرزو دارم. (پسر نازنینم که این همه سال هم براش پدر بودم و هم مادر) درسته دیگه خودش مردی شده و ده-دوازده سالشه، ولی خب به چشم مادر بچه همیشه همون طفل صغیر و شیر خوارشه دیگه! حالا فری که دیگه جای خود داره آخه با این سن و سال هنوزم شیر میخوره و تو بغل مامان میناش می خوابه.واسه همین یخورده نگرانشم! اگه خدایی نکرده زبونم لال طوریم شد کی از این بچه یتیم مراقبت میکنه؟ رو مامان بزرگش هم که نمیشه حساب کرد. میاد رو تختم میشینه ، میگم مامان فری کو؟ بچه ام کجاس؟ میگه اِ من میگم تختت چرا اینجوری شده نگو رو فری نشستم!!!!! اونوقت من بیچاره باید گوشای فری رو بکشم از اون زیر بیارمش بیرون. خاله اش هم که هیچی، با دخترش(مموشی اسمشه، اونم عین فریه فقط فری سبزه مموش آبی، البته پسرم هیکلش ورزشکاریه ولی دختر خالش انقد مامانش بغلش کرده پنبه هاش در رفته شل و ول شده. :))  )

میان رو تخت بنده پیش فری میشینن یه سره به این بچه بد و بی راه میگن! نه که بابا نداره همه بهش بی توجهی میکنن. :(  حالا از دوستان عزیز تقاضا میکنم اگه خانواده ی مطمئنی میشناسن به من معرفی کنن ببینم شرایطشون با روحیات فری من جور در میاد یا نه!

راستی خواهر جان به کاکتوسام هم برس. هفته ای یه بار بهشون آب بده. بعد از آب دادانم ماچشون کن که زود تر بزرگ شن. اولش یخورده تیغاشون اذیتت میکنه، ولی بعد کم کم عادی میشه برات. D:

و در پایان، دوستای خوبم اگه بدی خوبی چیزی از من دیدید به بزرگواری خودتون ببخشید. دنیا دو روزه، فردام شما میمیرید، خوبه کسی حلالتون نکنه؟ پس حلالم کنید. :((

هرچی فکر کردم واسه پایان یه شعر با مضمون خدا حافظی بنویسم چیزی یادم نیومد. بجز این یکی:

خداحافظ گل ناز       لبت به خنده شد باز           امیدوارم دوست من    تورو ببینمت باز( دو بار )

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم مرداد 1389ساعت 17:36  توسط مینا  | 

بوق زدن ممنوع!

یکی از همین چهار-پنج تا پستی که نوشتم خاطره ای از اول دبستانم بود ،خاطره ای که با گذشت چندین سال هنوز از ذهنم پاک نشده.ولی با توجه به اینکه کم کم با این سنو سال کم دارم آلزایمر میگیرم و علائمش رو چندین بار مشاهده کردم ،تصمیم گرفتم بعضی از خاطراتی که دوسشون دارمو از مدرسه،دانشگاه یا هر جای دیگه رو اینجا بنویسم.خاطراتی که حتی اگه آلزایمر باعث فراموش کردنشون بشه ولی خوندن دوبارشون اونارو یادم بندازه.

چند روز پیش که با یکی از دوستای دوم دبیرستانم چت میکردم، یه عکس از هم کلاسی های صمیمی اون دوره رو برام ایمیل کرد و منو حسابی برد تو خاطرات اون سال و دلم هوای بچه های شیطون و خوش گذرونی هایی که تو مدرسه با هم داشتیمو کرد. آخه بعد از اون سال من دیگه هیچ کدوم از بچه هارو ندیدم.بی معرفت نیستما، آخه اون سال کار بابام منتقل شده بود به اون شهرستان و مادر هم که دید غم فراغ شوی خود را بر نمیتابد و از بابت این غم جانکاه روز به روز دلتنگ تر و زرد روی تر و سپید موی تر میشود دستور داد ما(منو خواهر و مادر) نیز بسوی آن دیار روانه شویم. (مام که این وسط هویج بودیم،مجبور شدیم قبول کنیم دیگه!)

خلاصه... تو مدرسه اکثر دبیرامون مرد بودن. دبیر شیمی مون آقای هاشمی بود ،جوانی قد بلند و سبزه رو با یک فُکل بسیااار زیبا!!!

این آقای هاشمی کلی واسه خودش خاطر خواه و کشته مرده داشت! از بس که جنتلمن بود!!! همیشه شلوارای تنگ و فاق کوتاه می پوشید، طوری که دَم و دستگاش قلمبه در معرض نمایش بود. خب اون بنده خدا (آلت مبارک استاد رو عرض میکنم) اذیت میشد تو این وضعیت و من دلم بحال طفلک میسوخت و با خودم فکر میکردم چجوری این همه رو میچپونه تو اون یه وجب خشتک؟ نگو خود استاد هم از این موضوع خیلی رنج می برده و ما نمیدونستیم. البته خیلی هم طول نکشید که این قضیه برامون روشن شد. ولی خب ، لابد نمایش دادنش ارزش تحمل اون همه سختی رو داشته براش!

سر کلاس آقای هاشمی، من و دوستام ردیف اول می نشستیم(می خواستیم بیشتر از بقیه از منظره ی روبرو فیض ببریم ).

همون روزای اول سال بود ، مستر هاشمی روبروی ما وایستاده بود و داشت درسو توضیح میداد که یهو دیدم دستش رفت سمت همون موجودی که به زور چپونده بودش اون تو و ... خاروندش! اولش فکر کردم دارم اشتباه میبینم ولی وقتی خنده ی ریز ریزِ دوستامو دیدم مطمئن شدم که نه خیــــــــــــر ، درست دیدم!!!

از اون روز به بعد شومبول استاد شده بود سوژه ی خنده ی ما.البته اونم نامردی نمیکرد و هر جلسه این کارشو تکرار و دل ما ها رو شاد میکرد. نمی دونم چرا وقتی فشارش میداد من یاد بوق دوچرخه می افتادم! (از اون قدیمیا که باید فشارشون میدادی تا بوق بزنه) واسه همین تا این کارو میکرد به بچه ها میگفتم باز هاشمی داره بوق میزنه! قیافه ی استاد این کارشو خنده دارتر هم میکرد. با جدیت تمام اخم میکرد و همچین لباشو غنچه میکرد و آآآآآآی فشارش میداد که می خواستم داد بزنم ولش کن استاااااااد، کشتیش زبون بسته رو، چشاش سفید شد... ولی خب نمی شد بهش بگم که. ماشالا انقدم قد بلند بود (استادو میگم) که وقتی روبرومون وای میستاد آلتش سمت دهن ماهایی بود که نشسته بودیم!

یه بار که بالا سر من بود و فیس تو فیس شومبولش بودم یه بوق جانانه زد. منم که بی جنبـــــــه، پِقی زدم زیر خنده و دیدم دوستامم از من بد تر ، همشون دارن میخندن.

البته حالا می بینم شاید استاد نیتش خیر بوده و می خواسته ماها رو یجوری به شیمی علاقه مند کنه! شاید واسه همین درس مورد علاقه ی من اون سال همین درس شیرین شیمی بود و هفت روز هفته رو شیمی می خووندم، طوری که اون سال حتی واسه المپیاد استانی شیمی انتخاب شدم.

خلاصه خیلی وقته هاشمی رو ندیدم. با اینکه زیاد ازش خوشم نمی اومد ولی دلم واسه خودش و کلاساش و حتی بوق زدناش تنگ شده.

* چند وقت پیشا از همون دوستم که باش چت میکنم شنیدم هاشمی استاد دانشگاه سراسری اون شهرستان شده و عضو هیئت علمی دانشگاهه!!! نمیدونم هنوزم بوق میزنه یا نه ولی از پیشرفتش خیلی خوشحال شدم.

*یه چیز بی ربط: اعتماد به نفسمو حال میکنین؟ نمایشگر آمار بازدید وبلاگو میگم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مرداد 1389ساعت 17:37  توسط مینا  | 

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی...

خسته ام. از همه چیز ،از همه کس. حتی از بی آزار ترین موجودات دورو برم. حوصله ی فریبرز رو هم ندارم.(فریبرز عروسکمه که چند ساله شده پسرم و من واقعاً دوسش دارم.)

هیچ وقت هم دوستی نداشتم که بخوام باش برم بیرون و خوش باشم. اگه هم رفتم، خوش نبودم...

واسه همینه که همیشه تنهام. منزوی نیستم ولی حوصله ی کسیو هم ندارم. صدای خنده ی این و اون آزارم میده ،شنیدن و خوندن حرف های عاشقانه ، دیدن محبت کردن مردم به همدیگه اذیتم میکنه، دلم واسشون میسوزه ،تو دلم میگم همش دروغه،باور نکن! نمیدونم واقعا همه چیزای خوب دروغه یا من چون ندارم و نمی خوام داشته باشمشون به دلم دروغ میگم؟!

بعضی ها به من میگن بد بینی،حق با اوناست؟ واقعاً بد بینم یا همه چیز بده و من واقعیتو میبینم؟؟

چند روزه این افتاده تو دهنم (البته فقط تو دلم میخونمش پس افتاده تو ذهنم!) :

هوای خانه چه دلگیر میشود گاهی   *****    از این زمانه دلم سیر میشود گاهی

ولی واقعاً فقط گاهی؟!! نه! خیلی بیشتر از " گاهی" دلگیرم.

 

پی نوشت؟ خسته ام من، خسته ام من   مثل مرغ بال و پر شکسته ام من...

همیشه با شنیدن این چیز شعر خنده ام می گرفت ولی حالا می بینم اصلا خنده دار نیس. بیچاره داره از بریدن و خستگی میگه اونوقت من به طرز خووندنش می خندم. ولی خب تقصیر خود چیز خلشه که شعر با مضمون غم و غصه رو شیش و هشت خونده دیگه!

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم مرداد 1389ساعت 17:21  توسط مینا  | 

دو به اضافه ی سه=؟

معمولا همه بعد از تموم کردن دوران مدرسه ، دلشون واسه کلاس درس و معلم و هم شاگردیها و ... تنگ میشه، نمیدونم چرا من هیچ وقت همچین حسی نداشتم. با اینکه همیشه (البته تا قبل از دوم دبیرستان D:) درسم خوب بود! شاید دلیلش خاطره ی روزهای اولی که پا به مدرسه گذاشتم و کلاس اولی شدم باشه.البته قبلش آمادگی رفته بودم و دیوانه وار عاشق "خانوم مربیمون" بودم .ولی اونکه مدرسه و درس نبود...

این خاطره مربوط به چندین سال پیشه، یعنی زمانی که من سال اول دبستان بودم. :)

معلم کلاس اولم خانم خشن و نسبتاً پیری بود  که خیلی هم پررو تشریف داشتن.این خانم ،معلم کلاس اول خواهرم هم بود.خواهرم اون موقع یعنی سالی که من کلاس اولی میشدم در شرف کلاس پنجمی شدن بود و هر پنج سال دبستانشو به همون مدرسه رفته بود.

مامان و بابای من که دوست نداشتن منم کلاس اولمو برم زیر دست اون دیو سفّاکِ پول دوست که به محض اینکه میدید خانواده ی یه دانش آموز وضع مالی نسبتاً خوبی داره، کیسه میدوخت و اونارو تلکه میکرد و به ازای هر بیست و پنج صدم ارفاق به دانش آموز، تقاضای کمک نقدی و جنسی (منظورم کالاست، نه خدمات) میکرد،پرونده ی منو بردن یه مدرسه ی دیگه (البته اون موقع که هنوز پرونده ای نداشتم.فقط کارنامه ی آمادگی و تست هوش و این چیزا بود :)  ) و قرار بود من با وجود غم هجران و فراق خواهر بزرگترم به تحصیل در مدرسه ای دیگر مشغول شوم! ولی... نشد که نشد ، این خانم معلم فضول که از مقعد همه خبر میگرفت ، رفت و مخ پدر و مادر مارو زد و پرونده رو برداشت و برد مدرسه ی خودشون، باشد که پدر و مادر ما باز هم طبق روال سابق سواری دهند. (البته کم هم سواری ندادند!)

خلاصه روزها گذشت و منم یه جورایی نور چشمی خانوم معلم بودم و به بقیه بچه های بیچاره فخر میفروختم و کلی پز میدادم.(الهی بگردم چقد بهشون زور میگفتم و اذیتشون میکردم D: )

یادمه همون هفته های اول بود که ما (من و خانواده ی محترم) تصادف کردیم، جالبه بدونید همون خانوم معلم عزیز و دوست داشتنی :-& باعث بوجود اومدن این تصادف شدن! آخه خانم می خواستن امتحان بگیرن ازمون ،مدرسه به اون گندگی دستگاه فتوکپی نداشت، برگه هارو داد به من گفت بده بابات ببره شرکتشون و به تعداد بچه ها ازشون تکثیر کنه.(منِ الاغ یه سوالشو هم نگاه نکردم، نمی خواستم به بچه ها خیانت کنم. چقد بچه ها ساده و احمقن! نازی) خلاصه، بابام برگه هارو کپی کرده بود و گذاشته بود تو ماشین و به اتفاق همه ی اعضای خانواده عازم سفری یک روزه بودیم که بابا یکی از برگه سوالارو در حین رانندگی برداشت نگاه کنه که یهو... دیدم ما خونین و مالین وسط بیابون افتادیم...

تو این ماجرا سر بنده شکست و یه عالمه بخیه خورد ،چند روزی مدرسه نرفتم. درس ریاضیمون به مبحث " جمع" رسیده بود و فارسیمون فکر کنم هنوز آب، بابا بود. :) من مونده بودم خونه که مثلاً استراحت کنم ولی معلم هر روز میومد خونه که با من درسارو کار کنه.(یکی نبود بگه این بچه اگه حالش خوب بود و درسو میفهمید با این وضع، میرفت مدرسه دیگه چرا این سرِ خر می اومد من نمیدونم!)

اون روزا من شده بودم "حجة الاسلام و المسلمین مینا" آخه کله ام که شکسته بودو باندپیچی کرده بودن و حسابی خنده دار شده بودم. :))  انگار همون چند کلمه ای رو هم که یاد گرفته بودم تو تصادف از کله ام پریده بود، مثلا کلمه ی "بابا" رو چَپَکی مینوشتم (یه چیز تو این مایه ها: ا_ا_ )  تازه ،نقطه هاشم بالاش میداشتم. D:

خلاصه، دوران به اصطلاح استراحت ما تموم شد و ما رفتیم مدرسه، معلم که تمرینهای مبحث جمع رو روی تخته سیاه نوشته بود،منو صدا زد (یه بچه کوچولو با کله ی باندپیچی شده که از ترسش زرد کرده رو تصور کنید) منم آروم آروم رفتم پای تخته ، معلم با انگشت، اشاره ای به تابلو کرد و گفت اینو حل کن (2+3) منم که تو یه عالم دیگه بودم الکی با انگشتام بازی میکردم . با انگشت سه رو به خودم نشون میدادم و یعد دو رو و بعد دو و سه با هم... ولی نمیدونستم با هم چقد میشن D:  (با اینکه از آمادگی شمردنو بلد بودم ولی ریخت این غول تشن همه چیزو از یادم میبرد) کلی با انگشتام ور رفتم ولی فایده ای نداشت که نداشت، همونطور که ترس از سر تا پام میبارید ،آروم سرمو بلند کردم و معلمو با چشمانی پر از ترس و تمنا نگاه کردم، ولی زنیکه نامردی نکرد با اون دستهای تبر مانندش دو تا چَک خوابوند تو گوش من. انقدرم عوضی دستش سنگین بود که تا نیم ساعت گوشم داشت سوت بلبلی میزد. منم که خیلی تخس بودم یه چش غره بهش رفتم و اخم کردم و نشستم سر جام. البته این موضوع دلیلی واسه تموم شدن زورگویی هام به بچه ها نشد. D:

نتیجه ی اخلاقی: لطفاً بیایید با بچه ها مهربانتر رفتار کنیم. :) منو ببینید با این سن و سال هنوز که هنوزه این برخورد بدو فراموش نکردم، حالا من بچه خوبی بودم و معتاد نشدم، شاید بقیه مث من با ظرفیت نباشنا... از ما گفتن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم مرداد 1389ساعت 0:32  توسط مینا  |